تبليغاتX
تبليغات X
با يار سفر كرده
خانه | آرشيو | پست الکترونيک | درباره وبلاگ

مناسبتی نوشتن نه خوب است و نه بد. اما برخی مناسبت ها خیلی عظیم اند. مثلا درباره ماه رمضان نمی شود ننوشت. محرم هم همین طور است. اینها مناسکی هستند که فقط کارکرد دینی ندارند. زیرا  خیلی از کارهایی که مردم در این ماه ها انجام می دهند، با هیچ چسبی به دین نمی چسبد. بسیاری از عالمان دینی و مصلحان ما هم بدان پرداخته اند اما گویا، به خصوص در محرم، مردم دین خود را دارند و متولیان رسمی، دین خود را. داستان معروفی هست که گروهی از مقلدین یکی از عالمان بزرگ، از ایشان درباره قمه زنی سوال کرده بودند و آن بنده خدا نظر بر انجام ندادن داده بود. مقلدین گفته بودند همه سال مقلد شماییم جز این دو ماه!

قمه زدن، علامت بلند کردن، شبیه خوانی، گهواره درست کردن، آتش زدن خیمه ها و خیلی چیزهای دیگر برساخته مردم است. و علما هم بعدها به تبعیت از مردم حکم به عدم مخالفت با شرع، اکثرا، داده اند. این رسم ها یک چیزی را زنده نگاه می دارد. امام حسین نیست. منظورم امام حسین فرزند امیرمومنان و فاطمه زهرا علیهم صلوات الله است. چون چیزی از امام حسین مذکور به مردم منتقل نمی شود. مثالی بزنم. تلفن از وقتی وارد زندگی مردم شد، کل روابط اجتماعی را تحت تاثیر قرار داد. مثلا زن محصور در خانه و چاردیواری آن، راهی به بیرون پیدا کرد. موبایل دختر و پسرها را از سیطره پدر و مادرها رهایی بخشید و اتفاق عظیمی رخ داد با آمدن اینترنت که کل شهروندان را از سیطره حکومت و همه تابوها و منع های اجتماعی و فرهنگی و غیره  رهایی بخشید. حالا خوب یا بد. پیشرفت وسایل مخابراتی به عنوان یک گوشه از چیزی که به آن ارتباطات می گوییم اکنون در جامعه مشهود است. آمدن ابزار و استفاده از آن و تکرار شدن آن، چیزی را به وجود آورده که کاملا ملموس است.

اما داستان اباعبدالله علیه السلام از نظر وسعت تکرار و نمادها و تبلیغ برای آن با پیشرفت ارتباطات و اینها قابل قیاس نیست. البته ممکن است کسی بگوید تبلیغ ایرانسل شب های عاشورا هم ترک نمی شود. این هم حرفی است. اما به حضرت عباس ایرانسل نبود، اما امام حسین بود. لااقل در این سی چهل سال اخیر نام حسین خیلی تکرار شده. این جا چین نیست که نام بچه شان را موبایل و اینها بگذارند، این مردم هزار و اندی سال است نام بچه شان را حسین می گذارند!

پس حسینی که مردم یاد او را زنده نگاه می دارند – لااقل برای دو ماه – کیست؟ یا چیست؟ این چیزی است که باید روی آن فکر کنیم و البته فکرها! کرده اند. به نظرم می آید همان طور که درباره شیعه بسیاری اعتقاد دارند که اسلام ایرانی شده است و امام حسین و عاشورایی که الان در ایران و شهر و ده و قصبه آن برایش عزاداری می شود نیز خیلی ایرانی شده است. البته این حرف نویی نیست.

گویا چیزهایی وجود دارند که در ناخودآگاه ما نسل به نسل منتقل می شوند. ما همه، خواسته و ناخواسته، آن چیزها را داریم و از آنها الهام می گیریم و به سمت آنها می رویم و زندگی مان و فکرمان و همه چیزمان را با آنها تنظیم می کنیم. یک نمونه بگویم. ما میل به سلطنت داریم. اگر دو نفر باشیم و یکی مان را مسئول بکنیم. او میل به مطلقه شدن دارد و ما هم میل داریم که او را صاحب یک فرهی چیزی بدانیم و اختیاراتش را افزون کنیم. شبیه خون در رگ های ما جاری است این میل! منظورم یک چنین چیزهایی است.

ما امام حسین فرزند علی و فاطمه علیهم السلام را می گیریم و تبدیل می کنیم به آن چیزی که خودمان می خواهیم. مثلا اشک و آهش را زیاد می کنیم. مظلومیتش را پررنگ می کنیم. زور و قدرت بسیار زیاد ولی دست بسته بودن و اینها را هم می آوریم و یک چیز دیگری می سازیم. چیزی که البته جدید هم نیست. عاشورا تبدیل می شود به رخدادی که گریزی از روی دادن آن نبود. این خون باید ریخته می شد. خواب و رویاهای زیادی هم برایش ترتیب می دهیم. روضه خوان هم که بر منبر این ها را می گوید ما می پذیریم. چیزی در درون ما و در فرهنگ ما پشتوانه سخنان آن گوینده است.

این حسین بن علی جدید البته کارکردی دارد. کارکردی که در تاریخ چند هزار ساله ما قبل از او کسان دیگری عهده دار آن بوده اند. مثلا سیاوش. شاید هویت. شاید همبستگی. همین الان ببینیم حاکمیت کدام قسمت های عاشورا را پررنگ می کند.

گفتم گریه یاد سخن سید بن طاووس(ره) افتادم. می فرماید اگر نبود عادت مردمان به گریه من محرم را روح و ریحان می کردم. اما چه کنم که مردم با گریه  سوز دمخورند. این را در یکی از سخنرانی های آقای حلبی خواندم. سید بزرگوار با وجود این که اعتقادی دیگر داشته کتاب اللهوف را مطابق با چیزی نوشته که عادت مالوف مردم بوده و نه باور خودش. مولانا در داستان آن عارف که در عاشورا به حلب می رود نیز اشاره ای به گریه دارد. عارف تعجب می کند از گریه برای کسی که طبق روایت شیعیان از شهادتش خبر داشته و به آن راضی هم بوده است. شنیده ام که برخی فرقه های شیعه هم اکنون در عاشورا که به هم می رسند تبریک می گویند و عزاداری به این معنا ندارند. البته در پی رد یا تایید نیستم.

اما نام این پست قتیل العبرات است. در نوحه ها و عزاداری رسمی ترجمه می شود به این که من کشته اشک ها هستم. یعنی من کشته شدم که برایم گریه کنند. لابد چون این اشک ها قرار است کل گناهان گریه کننده را پاک کند. چیزی شبیه باور مسیحیان درباره به صلیب کشیده شدن مسیح علیه السلام. جیمز جرج فریزر در شاخه زرین می گوید این عیسی بازسازی اعتقاد به بلاگردان است. همان بلاگردانی که ما هم داریم. عیسای مسیح صلیب کشیده شدن را انتخاب می کند تا بعد از او امت هر کاری دل شان خواست بکنند. امام حسین هم در این روایت یعنی کسی که مرگ را انتخاب می کند تا بلاگردان ما شود. تا ما فقط با یک قطره اشک آن هم فقط در ایام محرم، مثل دین یک شنبه ها، کل مشکلات مان را با آخرت حل و فصل کنیم.

اما قتیل العبرات معنای دیگری هم دارد. یعنی من کشته شده به دست چشمان گریان هستم. کسانی که برای من گریه می کردند ولی دنبال یزید می رفتند. کسانی که اهل گریه از خوف خدا بودند ولی پسر آورنده این دین و باورها را به راحتی سر می بریدند. کسانی که بین دین داری و کشتن حسین منافاتی نمی دیدند. شنیده ام در مرز سوریه و عراق قومی زندگی می کنند که به آنها مکبره می گویند. اولاد کسانی که هنگام بلند کردن سر امام حسین تکبیر گفتند!

بر گرفته از وبلاگ هادي بيات

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 16:55  توسط منتظر  | 


هوا بارانی است و فصل پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز

به سجده آمده ابری كه انگار / شده از داغ تابستانه سرریز
هوای مدرسه ، بوی الفبا / صدای زنگ اول محكم وتیز
جزای خنده های بی مجوز / و شادیها و تفریحات نا چیز
برای نوجوانی های ما بود / فرود خشم و تهمت های یكریز
رسیده اول مهر و درونم / پُر است ازلحظه های خاطرانگیز
كلاس درس خالی مانده از تو / من و گلهای پژمرده سر میز

هوا پاییزی و بارانی ام من / درون خشم خود زندانی ام من
چه فردای خوشی راخواب دیدیم !/ تمام نقشه ها بر آب دیدیم !
چه دورانی چه رویای عبوری !/ چه جستن ها به دنبال ظهوری !
من و تو نسل بی پرواز بودیم / اسیر پنجه های باز بودیم
همان بازی كه با تیغ سرانگشت / به پیش چشمهای من ترا كشت

تمام آرزوها را فنا کرد / دو دست دوستی امان را جدا کرد
تو جام شوكران را سر كشیدی / به ناگه از كنارم پر كشیدی
به دانه دانه اشك مادرانه / به آن اندیشه های جاودانه
به قطره قطره خون عشق سوگند / به سوز سینه های مانده در بند
دلم صد پاره شد بر خاك افتاد / به قلبم از غمت صد چاك افتاد

بگو، بگو آنجا كه رفتی شاد هستی ؟‌ / در آن سوی حیات آزاد هستی ؟
هوای نوجوانی خاطرت هست ؟‌ / هنوزم عشق میهن در سرت هست ؟
بگو آنجا كه رفتی هرزه ای نیست؟ / تبر، تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟‌
كسی دزد شعورت نیست آنجا ؟‌ / تجاوز به غرورت نیست آنجا ؟
خبر از گورهای بی نشان هست ؟‌ / صدای ضجه های مادران هست ؟‌

بخوان همدرد من، همنسل و همراه / بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی كه خالی مانده از تو / و گلهایی كه پژمرده سر میز


شعر جانسوز و زیبای هیلا صدیقی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 1:55  توسط منتظر  | 

می‌روی زود، عمر من شده‌ای؛ دیر و کم مثل برف می‌آیی
چقدر ناز می‌کشم تا تو یک دو جمله به حرف می‌آیی

نه تو را می‌شود نزد فریاد، نه تو را با بقیه قسمت کرد
بی‌سبب نیست مثل هر رازی تو به چشمم شگرف می‌آیی

هر زنی کوزه ای‌ست بر دوشش، برسد تا به چشمه‌ی تقدیر
قسمت این است عاشقت بشوم، سنگی و سمت ظرف می‌آیی

بی تو هرچند سخت می‌گذرد این زمستان سرد و طولانی
دیر یا زود -مطمئن هستم- ناگهان مثل برف می‌آیی

***

می‌پرد باز پلک پنجره‌ها، خانه چشم انتظار مهمان است
بوسه و بغض و اشک و دلتنگی… تو بگو کی به صَرف می‌آیی؟

(منبع : سايت مژگان بانو)
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:23  توسط منتظر  | 


پس از گذشتن قرن‌ها از روز غدير؛ پس از اينكه در آن اجتماع عظيم، همه حاضران از كلمه «مولي» در خطبه‌ي غراي پيامبر (ص)، امامت و اولويت و رهبري را درك كردند و در حضور پيغمبر همه با علي بر اين مقام شامخ بيعت كردند؛ پس از اينكه حسان بن ثابت – شاعر مشهور عرب- از اين لفظ، معني پيشوايي را فهميد و در شعر خود سرود؛

پس از اينكه اديبان و شاعران بزرگي كه قولشان در زبان عرب و استعمالشان هر واژه را در هر جاي، حجت است، از «مولي» همان معناي امامت و اولويت را فهميدند و در اشعار خويش سرودند؛ پس از اينكه در محافل اسلامي به حديث غدير احتجاج‌ها مي‌شد، پس از اينكه جمع فراواني از علماي سنت، روز غدير را روز نصب امام و تعيين خليفه از سوي پيامبر اكرم (ص) دانسته و بدان تصريح كردند (الغدير جلد 1 ص 391 به بعد)

پس از اينكه موضوع پايمال شدن مقاصد غدير و حق علي (ع) همواره بين مردم مطرح بود و در سراسر بلاد اسلام بازگو مي‌گشت و در تاريخ موضوعي روشن تلقي گرديد و تا آنجا مسلم بود كه مظاهر حزن‌انگيز طبيعت نمونه‌اي از اين مظلوميت‌ عجيب به شمار رفت و بيابان‌ پيمايان در ميان راه‌ها و دشت‌ها اين سخن را با يكديگر مي‌گفتند

پس از اينكه معاويه در جواب نامه محمد بن ابي‌بكر نوشت: «ما از همان روزگار كه پدرت زنده باد، فضل و مقام پسر ابوطالب را مي‌شناختيم و رعايت حق او را لازم مي‌دانستيم، ليكن هنگامي كه پيغمبر اكرم درگذشت، پدر تو و فاروقش، نخستين كساني بودند كه حق علي را گرفتند و در امر او مخالفت كردند و در اين كار با هم اتفاق و اتحاد داشتند… و اگر نبود آنچه پدرت پيش از اين انجام داد، ما با علي‌ بن ابيطالب مخالفت نمي‌كرديم و اين امر را به او تسليم مي‌نموديم، ليكن ديديم پدرت اين كار نسبت به او انجام داد ما هم به همان روش رفتيم…» (مروج الذهب، مورخ معروف مسعودي، جلد 3 صفحه 22 چاپ سوم مصر)

پس از اينكه عمر به ابن عباس گفت: «همانا علي ميان شما بود و او از من و ابوبكر به اين امر اولي بود» و گفت: «اي ابن‌عباس! فكر مي كنم علي مظلوم واقع شد!» (الغدير جلد 7 صفحه8) پس از همه اينها … يكي از متكلمين، شبهه‌اي كه هيچ موضوع نداشت القا كرد كه مقصود از «مولي» دوست، ياور، پسرعمو و امثال آن است!

سپس چند تن از متكلمين جدلسراي خيالباف كه مانند وي از تضييع عمر بشر و انحراف افكار و تحريف حقايق و تغافل از نداي سعادت‌بخش پيامبر باكي نداشتند، پي اين شبهه را گرفتند و گمان كردند حقيقتي روشن كه موضوع مسلم است -ولي بدان عمل نشده است- مي‌توانند واژگون كنند و براي كساني كه از «محتواي غدير» سرباز زدند عذري بسازند.

بايد به اينان گفته شود: بزرگواران! كدام لغت است به خصوص در زبان عرب كه داراي چند معني نباشد؟ و كجاست كه اگر لغت داراي معاني چندي شد، از به كار بردن آن اجتناب ورزند؟ آيا در تمام سخن‌هايي كه بزرگان تاريخ و استادان علوم در مقام معرفي شخصيت‌هاي برجسته گفته‌اند، مي‌توان يك كلمه مشترك را گرفت و مرتب اشكال‌تراشي كرد؟ و آيا كدام معني، مناسب خطبه‌ي آنچناني ِ «غدير» و آن شرايط حساس و تاريخي و مهم است؟

استاد محمدرضا حكيمي، سرود جهش‌ها ص 120 – 122



+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 23:5  توسط منتظر  | 

چهل روز است كه حيرانم، چهل وادى را به طلب پيموده‏ام و هيچ نيافته‏ام. هنوز اسم تو بر زبانم جارى نشده كه بغضم ترك مى‏خورد. در ابتداى زمزمه صبورترين مثنوى دنيا قامت قلم به تعظيم خم مى‏شود. مرور خاطرات كبودت فضاى سينه‏ام را به آتش مى‏كشد و هر چه مى‏گردم براى درك وسعت صبر تو دامانى جز محبّت خودت نمى‏يابم.

آشناى ديرينه زخم و عطش! مهربان سينه خونين و دست‏هاى بريده! بانوى غزل‏هاى تكرار ناشدنى شهادت و شهامت! تمام آسمان و زمين به تعزيت آمده‏اند. چهل روز است كه چشمه‏ها نمى‏جوشند، مى‏گريند؛ چهل فصل است كه نخل‏هاى سربلند نينوا سر در گريبان به ايستادگى‏ات غبطه مى‏خورند. امّا ديگر كسى نيست كه معناى عظيم صبر و مفهوم بليغ آزادگى تو را بفهمد.

دنيا با دست خودش استقامت مجسم را در خاك كرد و حالا با تمام وجود بر تنگناى لحظاتى كه آغوشش تهى از فيض حضور سيد الشهداء «عليه‏السلام» است به سكوت تلخى مى‏گريد. بانو! سينه شرحه شرحه فرزندانت، دست‏هاى متبرك ابوالفضل و سرِ تا ابد سربلند امام حسين «عليه‏السلام» بوسه گاه لب‏هاى عطشناك و چشمان بى‏رمق تو بوده است. ياور ديرپاى غربت و معصوميت! مادر لحظه‏هاى ارغوانى رقيه! مبلّغ دين رسول اكرم! اگر نبود استوارى و ديانت تو اگر نبود زبان تيزتر از تيغ و خطبه سوزان‏تر از آتش تو، پس از فوت پيامبر «صلى الله عليه و آله» و رجعت سرخ حسين «عليه‏السلام» چه كسى عَلَم پيروزى را در معركه سرخ كربلا مى‏افراشت؟ چه كسى جراحت چركينِ تاريخ را مرهم مى‏نهاد و ميزبان ابدى عاشقان دلسوخته مى‏شد؟

چهل فصل است كه قطره قطره مى‏بارم و پناهى جز دامان تو نمى‏شناسم و مأمنى امن‏تر از سينه سوخته‏ات ندارم. به آستان مقدست آمده‏ام تا براى لحظه‏اى آرامش در خانه‏ات را بكوبم و خاك سرايت را به مژگان بروبم.

خاتون سرفراز معركه عشق و كينه! پاسدار هميشه پيروز انسانيت و اسلام! در چهلمين پرده سوزناك اين نمايش، قسمت آخر مثنوى صبر، ظفر نام مى‏گيرد. چلّه‏نشينى اينك از من، از ما، از تاريخ، شاهدانى ساخته كه ازليت و ابديت صداقت حسين «عليه‏السلام» را هميشه فرياد خواهد كرد.

درختان بارآور انسانيت و ايثار! مردان مردى كه پا در ركاب مظلوم هميشه تاريخ بر يكرنگى او صحّه گذاشتيد، شهد شيرين شهادت را در جام‏هاى مستى ساز بهشتى، از دست پاك پسر پيامبر «صلى الله عليه و آله» بنوشيد!

بالا بلندترين مرد هميشه تاريخ! حسينى كه حُسن نيّت و صدق گفتارت اسلام را حفظ كرد و چشم ناپاك دشمنان را كور! چلّه نشينان سوگوارى‏ات را درياب و ما را به جرعه‏اى و قطره‏اى از مهر خودت دعوت كن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 21:26  توسط منتظر  | 


شب عاشورا نتونستم برم هیات خودمون . ولی دلم طاقت نداشت که بی بهره بمونم .

با یکی از دوستام رفتم هیاتشون ولی هیات مال ترک زبان ها بود و من اصلا ترکی بلد نیستم .

ولی بعضی از شعرهاشون رو کمی متوجه می شدم . اما . . .

اما توی شور یه ذکر داشتند که خیلی باش حال کردم و بهم چسبید .

اونها یه شمایل از آقا امام حسین (ع) داشتند که وسط شور پرده روی شمایل رو کنار زدند و این ذکر رو گفتند :


شاه سلام علیک  . شاه سلام علیک

همین .

وقتی می خواستم پست خداحافظی با محرم رو بزنم به یاد این ذکر افتادم و بغض گلویم رو فشرد .

الان چه جور بگم شاه خداحافظ .

اصلا کاروان اسرا چه جوری گفتند شاه خداحافظ . . .


راستی شما چقدر از این ماه بهره بردید ؟ ؟ ؟

آیا فکر می کنید برای محرم سال آینده زنده باشید و بتونید برای امام غریب سیاه بپوشید ؟

یعنی باز هم لیاقت داریم برای اباعبد الله الحسین (ع) عزا داری کنیم ؟

کی می دونه ؟ شاهید این آخرین نوشته من در ماه محرم عمرم باشه !

شاید سال آینده زنده نباشم تا در غم و عزای ارباب شرکت کنم !

ولی مطمئنم که هر کجا که باشم دلم با حسین (ع) است. مگر می شود که ارباب باوفا تنهام بذاره ؟ ؟ ؟

هیهات . هیهات . هیهات

به قول حاج آقا زارعی : مهم نیست که اهل بیت علیهم السلام ما را به داخل خونشون راه بدن .

مهم اینه که ما از درب این خونه جای دیگه ای نریم . 

حتی اگر هم مردیم باید پشت درب خونه اهل بیت بمیریم .

شاید زمانی به ما هم نظری بکنند و بگویند که این فرد محب ما بوده است و دستمان را بگیرند .

عاشق حتی اگر معشوق به او توجهی نکند از عشقش کم نمی شود .

آیا غیر از این است ؟ ؟ ؟


بر گرفته از سايت دوست خوبم هیات محبان المهدی گلپایگان

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 0:25  توسط منتظر  | 

سلام آقا جون، دوست دارم داد بزنم و مي زنم ،


واي بر كساني كه غيبت مي كنن

واي بر كساني كه براي خود شيريني زيرآب دوست خود را مي زنن

واي بركساني كه مسخره مي كنن

واي بر اون كارمنداني كه از بيت المال استفاده مي كنن ولي ولي ولي


بگذريم آقا يه خورده دلم خنك شد، شايد اين مطالب براي اتفاقات امروز باشه


بگذريم آقا، همه منتظر اومدن شما

كه شايد اين جمعه بيايي

عشق براي ما اين است الكي اون هم الكي براي تو، براي دل تو يه دعايي بخونيم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 18:21  توسط منتظر  | 

  • سلام اقا جون، حالتون چطوره، امروز جمعه بود، یادش بخیر بچه که بودم، غروب جمعه دلم می گرفت، ولی نمی دانم حالا ..... .
  • نمی دونم امشب فیلم یوسف پیامبر را دیدید یا نه ولی چندتا نکته داشت : اول– حرف باید با عمل یکی باشد. دوم- عاشق باید رنگ معشوق را به خود بگیرد. سوم- باید دست از معشوق بر نداشت حتی اگه اون بهت نگاه هم نکنه ولی شاید ................                    آقا یا صاحب الزمان الدرکنی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:23  توسط منتظر  | 

بیست سال است که هر روز روزی ده مرتبه میگویم: "اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولا الضالین" نمی‌دانم که چرا امروز اینجا ایستاده‌ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:17  توسط منتظر  | 

 

  • سلام اقا جون، امروز خون بر شمشیر پیروز شد.
  • عامل اصلی وحدت بخشی در میان مسلمانان، همانا قرآن است. همه مسلمانان، قرآن را درست همانگونه که کتابت و قرائت می شود عین کلمه االله می دانند و برایشان پیام واحدی است هرچند تفسیرهای این پیام در میان فرقه های مختلف، متفاوت است.
  • دیگر عامل وحدت بخش در جهان اسلام، شریعت اسلام است که هر مکتبی، تفسیر خاصّی از آن دارد امّا اصول بنیادش در سرتاسر جهان اسلام، به خصوص درباره مناسک دینی، یکی است.
  • همه مذاهب اسلامی در سه آموزه اصلی: توحید، نبوّت و معاد اتفاق نظر دارند.
  • امّا هدف از نوشته فوق آقا جون در  ارتباط با غزّه است، که چرا این امّت واحد چگونه و چرا با هم متحد نیستند، تا غزّه اتفاق بیافتد، آقا جون این جای گیره دارد، خدا کند آقا بیایی تا امّت واحد اسلام، متحّد گردند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 19:12  توسط منتظر  | 

Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar