سال پنجم ، یکسال پس از حسین ، در این خانواده دختری آمد و باید بی فاصله ، پس از حسین می آمد : زینب.
می شنوم صدایش را . زینب را صدا می زد ... دختر دردانه بابا کجاست ؟... اما صدای زینب در گوشم رسا تر بود که در بازی های کوکانه نیز مادر وار حسین را صدا می زد ... نمی یابم هیچ گاه نام حسین را بی نام زینب .
در کوچه پس کوچه های شام نیز زینب بود آیینه حسین .
نمی دانم از کی بود ولی خوب می دانم زندگی ام رقم خورد به نام حسین ...
صبر کن عزیز جانم ، صبر ... صبری که خدایم "زینب "را زینت بخشش ساخت ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 11:57  توسط منتظر
|
